هدیه به خانواده آراج که دیگر در میان ما نیستند
پنجشنبه دوم جولای ۲۰۲۶
سیروس کنگرلو , لسآنجلس، کالیفرنیا
هدیه به خانواده آراج که دیگر در میان ما نیستند، تا چشممان به دیداری دگر روشنا شود پدر را بدارش کشیدند جُرسومِگان و مادر به جان آفرین هدیه کرد جان خود تمام وطن زان سپس خون گرفت من و او چه تنها بدونِ پدر من و او چه تنها نه مادر کنار وطن مادر-ایرانزمین چون پدر پُشت ما و خشمی چنان در دل و مُشت ما خیابان، کَفَش جبهه ای آتشین همه روزِ ما در کَفَت نازنین هوای تو در قلب و در روح ما همه چشممان روشنا به دیدار تو چو «دیدار» فریادِ دیگر کشید خیابان همه سَر بِسَر شعله ها سَر کشید صدایش!، گلوله گلوله به خاکش کشید همه «روشنا»یی چشمم چه تاریک شد خیابان، کَفَش ناگهان فرشِ «دیدار» شد بسویش هراسان دویدم که سَدی شوم گلوله گلوله، به آغوش دیدارِ جان پَر کشید و دیگر نه آراج دیگر بدان صحنه ماند سیروس کنگرلو پنجشنبه ۳۰ بهمن ۲۵۸۴ لس آنجلس – ایران در آینهٔ مذاکرات؛ صلح برای چه کسی، و بهای آن بر دوش چه کسی؟ هر بار که سخن از مذاکره، توافق، تنشزدایی یا صلح به میان میآید، افکار عمومی معمولاً به سوی میزهای گفتوگو، چهرههای سیاسی و بازیگران جهانی کشیده میشود. اما در میان این همه گفتوگو، پرسشی بنیادین سالهاست بیپاسخ مانده است: بهای واقعی این مذاکرات را چه کسی پرداخته است؟ اگر با صداقت به این پرسش پاسخ دهیم، نام تنها یک طرف بیش از همه برجسته میشود: ملت ایران. نه قدرتهای جهانی که پشت درهای بسته معامله میکنند، نه دولتهایی که با زبان دیپلماسی سخن میگویند، و نه حکومتهایی که خود را نماینده مردم میخوانند؛ بلکه این ملت ایران است که طی دههها، بهای هر تأخیر، هر بحران، هر معامله و هر سازش را با جان، جوانی، ثروت، امنیت و آینده خود پرداخته است. یکی از بزرگترین خطاهای تحلیل سیاسی در سالهای گذشته آن بوده که مسئله ایران را صرفاً در سطح نزاع میان حکومت جمهوری اسلامی و قدرتهای خارجی تقلیل دادهاند. چنین نگاهی، مسئله اصلی را پنهان میکند. مسئله فقط این نیست که چه کسی مذاکرات را طولانی میکند. پرسش عمیقتر آن است که طولانیشدن این وضعیت به سود چه کسانی تمام شده است. آیا واقعاً تنها حکومت جمهوری اسلامی عامل فرسایشیشدن مذاکرات است، یا آنکه این وضعیت برای قدرتهای دیگر نیز منافعی عظیم ایجاد کرده است؟ وقتی کشوری در بحران مزمن نگه داشته شود، به تدریج استقلال اقتصادی، قدرت چانهزنی، و توان ملی آن فرسوده میشود. کشوری که ضعیف شده، منزوی شده و تحت فشار مستمر قرار گرفته، آسانتر به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، کشور دیگر صرفاً یک ملت مستقل نیست؛ به عرصهای برای تقسیم منافع بدل میشود. ملت ایران در این سالها شاهد غارتی چندلایه بوده است؛ غارتی که تنها به منابع زیرزمینی محدود نمیشود. نفت، گاز، معادن، طلا و ذخایر طبیعی، تنها بخشی از آن چیزی است که از ایران خارج شده یا در قراردادهای نابرابر به بهای ناچیز واگذار شده است. آنچه کمتر دیده میشود، غارت ثروت روزمینی ایران است؛ غارت نیروی انسانی، سرمایه اجتماعی، مغزهای علمی، نیروی کار، امید نسل جوان و ظرفیت تمدنی یک ملت. جوان ایرانی، شاید بیش از هر گروه دیگری، قربانی این وضعیت بوده است. نسلی که میتوانست سازنده یکی از پیشرفتهترین کشورهای منطقه باشد، اکنون میان سرکوب، مهاجرت، ناامیدی و فرسودگی روانی گرفتار شده است. جامعهشناسی بحران به ما میآموزد که نابودی یک ملت همیشه با اشغال نظامی آغاز نمیشود؛ گاه با گرفتن افق آینده از نسل جوان آغاز میشود. اما شاید دردناکترین بخش ماجرا، آن چیزی باشد که کمتر درباره آن سخن گفته میشود: مسئله ایرانکُشی. باید این پرسش را با صراحت مطرح کرد: مأمورانی که در چهار دهه و اندی گذشته دست به سرکوب، کشتار و نابودی ایرانیان زدهاند، در نهایت در خدمت کدام ساختارهای قدرت عمل کردهاند؟ وقتی از کشتار سخن میگوییم، منظور تنها اعدامهای رسمی یا قتلهای ثبتشده نیست. سخن از روندی ممتد از حذف فیزیکی، روانی، اقتصادی و فرهنگی است؛ روندی که بسیاری از ناظران آن را نوعی فرسایش سیستماتیک ملت ایران میدانند. وقتی در بازهای کوتاه، در جریان سرکوبهای خونین، دهها هزار یا بنا بر برخی برآوردها صدها هزار انسان قربانی میشوند، و هنگامی که طی چهل و هفت سال میلیونها ایرانی به اشکال گوناگون قربانی خشونت مستقیم، مهاجرت اجباری، فروپاشی معیشت، اعتیاد، زندان، سرکوب و نابودی فرصتهای زندگی شدهاند، دیگر نمیتوان مسئله را صرفاً در قالب یک بحران داخلی توضیح داد. اینجاست که پرسش فلسفی دشوارتری پدیدار میشود: آیا ما تنها با یک حکومت سرکوبگر روبهرو هستیم، یا با ساختاری پیچیدهتر که در آن بازیگران پنهان منطقهای و جهانی نیز از تضعیف ایران سود میبرند؟ تاریخ نشان داده است که قدرتهای بزرگ همیشه برای سلطه بر یک تمدن، نیازمند اشغال مستقیم نیستند. گاه کافی است حافظه تاریخی آن ملت تضعیف شود، ساختارهای آموزشی آن فرسوده گردد، طبقه نخبگانش پراکنده شود و جوانانش امید به آینده را از دست بدهند. از این منظر، مسئله فقط حکومت نیست؛ مسئله بقای تمدنی ایران است. در آنچه برخی از نظریهپردازان از آن با عنوان بازآرایی نظم جهانی یاد میکنند، خاورمیانه بار دیگر به کانون بازترسیم قدرت تبدیل شده است. تجربه کشورهای منطقه نشان داده که در بسیاری موارد، مرزها تنها روی نقشه ثابت ماندهاند، اما در واقعیت، حاکمیت، منابع و استقلال آنان میان بازیگران خارجی تقسیم شده است. برای ایران، این خطر ابعادی بسیار عمیقتر دارد. ایران صرفاً یک واحد سیاسی معاصر نیست؛ ایران یکی از کهنترین پیوستارهای تمدنی جهان است. از دست رفتن بخشی از مرزهای آبی یا خاکی ایران، تنها از دست رفتن جغرافیا نیست؛ از دست رفتن بخشی از حافظه تاریخی یک ملت است. دردناکتر آنکه در اغلب مذاکرات، ملت ایران اصلاً طرف گفتوگو نیست. درباره ایران سخن گفته میشود، اما با ایرانی سخن گفته نمیشود. حتی اگر فردا توافقی امضا شود، پرسش اساسی باقی خواهد ماند: چه کسی درباره بازگرداندن ثروتهای غارتشده سخن خواهد گفت؟ چه کسی درباره منابع تاراجشده، قراردادهای نابرابر، مرزهای آسیبدیده و خسارتهای تاریخی پاسخ خواهد داد؟ صلحی که عدالت را نادیده بگیرد، در بسیاری موارد چیزی جز تثبیت بیعدالتی نیست. ملت ایران امروز بیش از هر زمان دیگری این واقعیت را دریافته است که هیچ قرارداد سیاسی، هیچ معامله اقتصادی و هیچ توافق ژئوپولیتیکی نمیتواند حافظه تاریخی یک ملت را پاک کند. و شاید مهمترین تحول زمانه همین باشد. ملت ایران دیگر آن ملت خاموش گذشته نیست. حافظه جمعی بیدار شده است. مردم میبینند، مقایسه میکنند، به خاطر میسپارند و داوری میکنند. آنان میدانند چه چیز از آنان ربوده شده؛ از نفت و طلا گرفته تا فرصت زندگی، از امنیت گرفته تا کرامت ملی. از همین رو پیام امروز ایرانیان روشن است. ما فراموش نخواهیم کرد. نه آنچه در داخل بر این ملت گذشت، و نه آنچه در بیرون بر سر این سرزمین معامله شد. زیرا ملتهایی که حافظه تاریخی دارند، ممکن است سالها صبور بمانند، اما هنگامی که برای بازپسگیری حق تاریخی خود برمیخیزند، دیگر تنها برای امروز نمیجنگند؛ برای آینده و برای حیثیت تاریخ خویش میایستند. ایران امروز بیش از آنکه بر سر میز مذاکره باشد، بر لبه تاریخ ایستاده است. و پرسش نهایی این است: آیا جهان میخواهد با ایرانِ زخمخورده معامله کند، یا با ملت ایران، .که دیر یا زود برای بازپسگیری آنچه از او ربوده شده برخواهد خاست؟ چو ایران نباشد تنِ من مَباد،
سیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
ملتها با شمشیر و زور برای مدتی کوتاه فرمان میبرند
شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۰ ژوئن ۲۰۲۶
سیروس کنگرلو , لسآنجلس، کالیفرنیا
ملتها با شمشیر و زور برای مدتی کوتاه فرمان میبرند شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۰ ژوئن ۲۰۲۶ «داد، خرد و راستی؛ سه ستون فراموششده فرمانروایی» سیروس کنگرلو *- در میان هزاران بیت شاهنامه، گاه به چند سطر برمیخوریم که گویی نه برای هزار سال پیش، بلکه برای امروز سروده شدهاند. فردوسی در بخشی از اندرزهای خود درباره فرمانروایی، چنان ساده و روشن از راز بقای حکومتها سخن میگوید که خواننده به شگفت میآید چگونه این سخنان پس از یک هزاره هنوز تازگی دارند. او نخست یادآور میشود که جوهر هر دین و هر آیین، دادگری است. این سخن در ظاهر ساده است، اما در ژرفای خود یکی از بزرگترین حقیقتهای تاریخ بشر را در بر دارد. ملتها با شمشیر و زور برای مدتی کوتاه فرمان میبرند، اما آنچه آنان را در کنار یکدیگر نگه میدارد احساس عدالت است. مردمی که باور کنند میان آنان و حاکمانشان انصاف برقرار است، سختیها را تاب میآورند، اما هنگامی که بیعدالتی در جان جامعه ریشه بدواند، نخستین ترکها در بنیاد هر قدرتی پدیدار میشود. تاریخ جهان پر است از حکومتهایی که خزانههای انباشته، سپاهیان فراوان و کاخهای باشکوه داشتند، اما چون عدالت را از یاد بردند، از درون تهی شدند. سقوط بسیاری از دولتها پیش از آنکه در میدان جنگ رخ دهد، در ذهن و دل مردمانی آغاز شده بود که دیگر حاکمان خود را عادل نمیدانستند. فردوسی سپس به بیماری دیگری اشاره میکند؛ بیماریای که شاید از هر دشمن خارجی خطرناکتر باشد. او هشدار میدهد که هنگامی که بیهنران و نالایقان برکشیده شوند و اهل دانش، هنر و کاردانی کنار زده شوند، زوال آغاز شده است. هیچ جامعهای با چاپلوسی آباد نمیشود. هیچ کشوری با حذف شایستگان به پیشرفت نمیرسد. تمدنها را همواره گروه کوچکی از انسانهای خلاق، اندیشمند، متخصص و مسئولیتپذیر به جلو راندهاند. هرگاه این گروه مجال فعالیت یافتهاند، فرهنگ شکوفا شده، اقتصاد رشد کرده و جامعه بالیده است. اما هرگاه حسادت، ترس یا منفعتطلبی جای شایستگی را گرفته، جامعه آرامآرام نیروی زاینده خود را از دست داده است. از همین روست که فردوسی کنار زدن «مرد هنرمند» را نه یک اشتباه اداری، بلکه خطری برای موجودیت حکومت میداند. زیرا حکومتی که از توانمندان بترسد، در حقیقت از آینده خود ترسیده است. سومین هشدار فردوسی درباره دلبستگی افراطی به ثروت است. او فرمانروایی را نکوهش میکند که همه همّ خود را صرف افزودن بر گنج و دارایی کند. ثروت در ذات خود نه نیک است و نه بد؛ اما هنگامی که از ابزار خدمت به هدف قدرت تبدیل شود، جامعه را فرسوده میکند. در طول تاریخ، فرمانروایانی که ثروت را وسیله آبادانی، آموزش، امنیت و رفاه مردم دانستهاند، نامی نیک از خود برجای گذاشتهاند. اما آنان که خزانه را بر مردم ترجیح دادهاند، هرچند مدتی بر تخت نشستهاند، سرانجام در حافظه ملتها به عنوان نماد آزمندی شناخته شدهاند. در پایان، فردوسی به سه گوهر اشاره میکند که هر جامعه برای بقا به آنها نیاز دارد: بخشندگی، خرد و راستی. شاید مهمترین آنها خرد باشد. زیرا خرد به انسان میآموزد که قدرت بدون عدالت پایدار نیست، ثروت بدون مسئولیت خطرناک است و حکومت بدون شایستگی محکوم به شکست. خرد، چراغی است که انسان را از هیاهوی قدرت به سوی حقیقت هدایت میکند. و در کنار خرد، راستی قرار دارد. دروغ تنها یک خطای اخلاقی نیست؛ دروغ دشمن شناخت است. جامعهای که حقیقت را از دست بدهد، توان تشخیص راه درست را نیز از دست خواهد داد. هیچ تصمیم درستی بر پایه اطلاعات نادرست گرفته نمیشود و هیچ حکومتی نمیتواند برای مدت طولانی بر پردهای از توهم و فریب تکیه کند. شاید راز ماندگاری شاهنامه نیز در همین باشد که فردوسی بیش از آنکه درباره پادشاهان سخن بگوید، درباره سرشت قدرت سخن گفته است. او به ما یادآوری میکند که زمانهها تغییر میکنند، لباس حکومتها عوض میشود، نامها دگرگون میشوند، اما قوانین بنیادین زندگی اجتماعی همان است که هزار سال پیش بود: سر تخت شاهی بپیچد سه کار نخستین ز بیدادگر شهریار دگر آنک بیسود را برکشد ز مرد هنرمند سر درکشد سه دیگر که با گنج خویشی کند به دینار کوشد که بیشی کند عدالت، پایه اعتماد است؛ شایستگی، موتور پیشرفت است؛ و راستی، شرط بقای هر جامعه. هرگاه این سه گوهر در کنار یکدیگر باشند، ملتها راه خود را پیدا میکنند؛ و هرگاه از میان بروند، هیچ تخت و تاجی توان حفظ فروغ خویش را نخواهد داشت.
سیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
ایران، غرب و سکوتِ جهان در عصرِ فروپاشیِ اعتماد,
چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ مه ۲۰۲۶
سیروس کنگرلو , لسآنجلس، کالیفرنیا
«جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چهای، هر چه هستی تویی» جهان وارد دورهای شده است که در آن، دیگر فقط مرزهای جغرافیا تعیینکننده نیستند؛ بلکه شکاف اصلی، میان دو نگاه به انسان شکل گرفته است: میان جهانِ آزادی و جهانِ فرمانرواییِ ترس. امروز، بحث خروج احتمالی آمریکا از ناتو، برای اروپا تنها یک مسئلهٔ نظامی یا اقتصادی نیست. پرسش واقعی، آیندهٔ «اعتماد» در جهان غرب است؛ اینکه آیا مردمسالاریهای غربی هنوز میتوانند زیر یک مفهوم مشترک از آزادی، کرامت انسانی و امنیت گرد هم بمانند، یا آنکه جهان بهسوی دورهای تازه از پراکندگی، انزوا و معاملههای سرد قدرت پیش میرود. اروپا شاید بتواند کمبود بخشی از توان نظامی آمریکا را با میلیاردها یورو سرمایهگذاری جبران کند؛ اما آنچه دشوارتر جبران میشود، شکستنِ وحدتِ راهبردیِ غرب است. زیرا در جهان امروز، قدرت تنها تانک و موشک نیست؛ قدرت، توانِ حفظِ اعتماد میان ملتهاییست که به آزادی باور دارند. در سوی دیگر، حکومتهای اقتدارگرا سالهاست که دقیقاً بر همین شکافها سرمایهگذاری کردهاند؛ از مسکو تا پکن، و از تهران تا دیگر حکومتهایی که بقای خود را در فرسایشِ اتحادِ جهان آزاد میبینند. جمهوری اسلامی نیز طی چهار دهه، همواره کوشیده است از هر شکاف میان اروپا و آمریکا بهره ببرد؛ گاه در پروندهٔ هستهای، گاه در تحریمها، و گاه در بحرانهای منطقهای. زیرا هر اندازه جهان آزاد پراکندهتر شود، فضای تنفس برای حکومتهای ایدئولوژیک گستردهتر میشود. اما در میان تمام این بازیهای بزرگ ژئوپلیتیک، یک حقیقت تلخ تقریباً فراموش شده است: بزرگترین قربانی این کشمکشها، مردم ایران بودهاند. چهلوهفت سال مذاکره، تحریم، معامله و تنش؛ اما آنکه هر روز کوچکتر شد، سفرهٔ مردم بود. آنکه فرسوده شد، روح جامعه بود. و آنکه زیر فشار خرد شد، نسلی بود که میان رؤیای آزادی و واقعیتِ بقا گرفتار ماند. جهان بارها دربارهٔ «پروندهٔ ایران» سخن گفت، اما کمتر کسی از «انسان ایرانی» سخن گفت. در هیاهوی معادلات امنیتی، ملتی آرامآرام به حاشیه رانده شد که روزگاری یکی از ستونهای فرهنگ جهانی بود؛ ملتی که به جهان نه امپراتوری ایدئولوژیک، بلکه شعر، موسیقی، فلسفه و مفهومِ «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» را عرضه کرده بود. تراژدی امروز ایران فقط سیاسی یا اقتصادی نیست؛ تراژدی، فرسایشِ کرامت انسانی است. و شاید خطرناکترین نشانهٔ دوران ما همین باشد: اینکه جهان، کمکم به رنج ملتها عادت میکند. وقتی دردِ یک ملت به «خبر روز» تبدیل شود، انسانیت وارد مرحلهای خطرناک شده است. امروز پرسش اصلی فقط این نیست که آیا اروپا بدون آمریکا میتواند از خود دفاع کند یا نه؛ بلکه پرسش عمیقتر این است که آیا جهانِ آزاد هنوز آن اندازه انسجام اخلاقی دارد که میان «منافع سیاسی» و «سرنوشت انسانها» تفاوت بگذارد؟ زیرا اگر مردمسالاریها تنها به حفظ موازنهٔ قدرت بیندیشند و صدای ملتهایی چون ایران را نشنوند، آنگاه خطر واقعی فقط فروپاشی نظم سیاسی نیست؛ بلکه فروپاشی معنای اخلاقیِ تمدن غرب است. ایران هنوز زنده است؛ در حافظ، در فردوسی، در خیام، و در مردمی که با وجود همهٔ فشارها، هنوز رؤیای آزادی را دفن نکردهاند. و شاید روزی تاریخ از همهٔ قدرتهای جهان بپرسد: وقتی ملتی با هزاران سال فرهنگ، آرامآرام زیر فشارِ ایدئولوژی، تحریم، معامله و سکوت فرسوده میشد، شما تنها نظارهگر بودید، یا هنوز به انسان باور داشتید؟ «چو بیداد باشد، نباشد شگفت که ویران شود باغ و خشکد درخت»
هسیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
سکوت جهان در برابر مرگِ جوانان ایران
چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ مه ۲۰۲۶
سیروس کنگرلو , لسآنجلس، کالیفرنیا
وقتی آیندهی یک ملت در خیابانها خونین شد و جهان هم فقط با قاتلان ما مذاکره میکند! سیروس کنگرلو– در تاریخِ ملتها، بعضی لحظهها فقط یک واقعهی سیاسی نیستند؛ زخمیاند که بعدها به حافظهی جمعی یک ملت تبدیل میشوند. روزهایی که سالها بعد، مردم نه فقط تاریخِ آن را، بلکه حسِّ خفقان، ترس، فریادها و سکوتِ سنگینِ پس از آن را نیز بهیاد میآورند. برای ایرانیان، روزهای خونینِ اعتراضات و کشتار جوانان در خیابانها، از همان لحظههاست؛ لحظههایی که نسلِ جوان، با دستانی خالی، در برابر ساختاری ایستاد که بیش از هر چیز از آزادیِ ذهن میترسید. فردوسی هزار سال پیش در شاهنامه، حقیقتی را فهمیده بود که هنوز هم بر سرنوشتِ جوامع سایه انداخته است: همیشه این جواناناند که قربانیِ تعصب و جمودِ نسلهای پیش از خود میشوند. وقتی سهراب کشته میشود، فقط یک پهلوان از میان نمیرود؛ آیندهای از بین میرود که میتوانست مسیر دیگری برای جهان بسازد. اندوهِ رستم، تنها اندوهِ یک پدر نیست؛ اندوهِ انسانیست که دیر فهمید ایدئولوژیِ جنگ، حتی عزیزترین چیزها را نیز نابود میکند. امروز، وقتی به تصاویرِ جوانان کشتهشدهی ایران نگاه میکنیم، همان تراژدی دوباره تکرار میشود؛ اما اینبار نه در اسطوره، بلکه در خیابانهای واقعیِ یک کشورِ خسته و زخمی. در روزهای اعتراض، بسیاری از جوانانی که به خیابان آمدند، نه رهبر سیاسی بودند، نه مسلح، و نه حتی عضوِ تشکیلاتی خاص. بیشترشان فقط نسلی بودند که دیگر نمیخواستند در ترس زندگی کنند. نسلی که میخواست مانند جوانانِ دیگرِ جهان بخندد، موسیقی گوش دهد، سفر کند، عشق بورزد، انتخاب کند و برای آیندهی خود تصمیم بگیرد. اما در برابر آنان، ساختاری قرار داشت که سالهاست بقای خود را در کنترلِ ذهن، بدن و زندگیِ مردم تعریف کرده است. حکومتهای ایدئولوژیک، بیش از هر چیز، از «فردِ آزاد» هراس دارند. انسانی که بتواند مستقل فکر کند، سؤال بپرسد و روایت رسمی را نپذیرد، برای چنین ساختارهایی خطرناکتر از هر سلاحیست. به همین دلیل است که در بسیاری از حکومتهای ایدئولوژیکِ تاریخ، نخستین قربانی همیشه نسلِ جوان بوده است؛ نسلی که هنوز رؤیا دارد و هنوز به تغییر باور دارد. در ایرانِ امروز نیز همین اتفاق افتاد. گلولهها فقط به بدنِ جوانان شلیک نشد؛ به رؤیاهای آنان شلیک شد. به امیدِ نسلی شلیک شد که میخواست آیندهای متفاوت بسازد. وقتی دختری در خیابان کشته میشود، فقط یک نفر جان نمیدهد؛ بخشی از اعتمادِ یک ملت به زندگی فرو میریزد. وقتی مادری بر پیکر فرزندش فریاد میزند، آن صدا فقط صدای یک خانواده نیست؛ پژواکِ اندوهِ نسلیست که احساس میکند جهان صدای او را نمیشنود. و شاید تلخترین بخشِ ماجرا همین باشد: سکوتِ جهان. جهان دید. تصاویر را دید. صدای تیراندازیها را شنید. چهرههای خونآلود را دید. مادرانی را دید که پشتِ درِ زندانها سرگردان بودند. پدرانی را دید که شبانه برای تحویل گرفتنِ پیکرِ فرزندانشان فراخوانده میشدند. اینترنتِ قطعشده را دید. ترسِ جاری در خیابانها را دید. اما پس از چند روز، جهان به زندگیِ عادیِ خود بازگشت. چرا؟ این پرسشیست که وجدانِ انسانِ معاصر باید به آن پاسخ دهد. چگونه ممکن است در قرنی که جهان مدام از حقوق بشر، کرامت انسان و آزادی سخن میگوید، مرگِ جوانانِ یک کشور تنها چند روز تیتر رسانهها باشد و سپس در هیاهوی سیاست، بازار، انتخابات و رقابتهای جهانی گم شود؟ چگونه انسانِ امروز تا این اندازه به تماشای مرگ عادت کرده است؟ واقعیت تلخ این است که جهانِ مدرن، برخلاف آنچه ادعا میکند، همیشه بر محور اخلاق نمیچرخد. سیاست جهانی اغلب تابعِ منافع است؛ و هرجا منفعتِ اقتصادی، امنیتی یا ژئوپلیتیکی در میان باشد، اخلاق بهآرامی عقب مینشیند. در چنین نظمی، کشورها گاه نه بهعنوان سرزمینِ انسانها، بلکه بهعنوان پروندههای سیاسی دیده میشوند؛ پروندههایی مرتبط با نفت، امنیت منطقه، بازار انرژی و معادلات قدرت. در این میان، انسانها آرامآرام به عدد تبدیل میشوند. چند کشته. چند بازداشت. چند تحریم. چند بیانیه. و همین شاید یکی از خطرناکترین نشانههای دورانِ ما باشد؛ اینکه جهان توانسته است مرگ را به «خبر» تبدیل کند. خبری که چند ساعت بعد زیر موجِ اخبار دیگر دفن میشود. انسانِ معاصر هر روز آنقدر تصویرِ خشونت میبیند که آرامآرام حساسیتِ اخلاقیِ خود را از دست میدهد. مرگ، عادی میشود. فریاد، عادی میشود. حتی اندوه نیز عادی میشود. اما تاریخ نشان داده که هیچ حکومتی نتوانسته حافظهی یک ملت را نابود کند. ممکن است اینترنت قطع شود، رسانهها سانسور شوند، خانوادهها تهدید شوند و آمارها پنهان بماند؛ اما خاطرهی جوانانی که در خیابانها کشته شدند، در حافظهی مردم باقی میماند. نسلی که خون میدهد، شاید موقتا خاموش شود، اما از حافظهی تاریخ پاک نمیشود. ایران، امروز فقط با بحرانِ سیاسی یا اقتصادی روبرو نیست؛ با زخمی عمیق در روانِ جمعیِ خود روبروست. زخمی که از تماشای مرگِ جوانان بهوجود آمده است. هیچ جامعهای پس از دیدنِ کشتهشدنِ فرزندانش، همان جامعهی پیشین باقی نمیماند. اعتماد فرو میریزد. ترس در حافظه میماند. و اندوه، آرامآرام به بخشی از هویتِ جمعی تبدیل میشود. با این حال، تاریخ همیشه تنها متعلق به قدرتها نبوده است. بسیاری از آنچه امروز وجدانِ بشری مینامیم، از دلِ رنجِ انسانهایی بهوجود آمده که روزی جهان در برابرشان سکوت کرده بود. روزی هم شاید دربارهی این سالهای ایران نوشته شود که چگونه نسلی جوان، در خیابانها ایستاد؛ چگونه کشته شد؛ و چگونه جهان، در لحظهای که باید فریاد میزد، سکوت کرد. و شاید آیندگان از ما بپرسند: وقتی جوانانِ ایران برای حقِ زندگی و آزادی جان میدادند، جهان دقیقا مشغولِ چه کاری بود؟
هسیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
بیداری در عصر پسجهانیسازی
چهارشنبه، ۱۵ آوریل ۲۰۲۶
سیروس کنگرلو , لسآنجلس، کالیفرنیا
بیداری در عصر پسجهانیسازی: بازگشت انسان به صحنهی تاریخ در سالهایی که نه چندان دور از ماست، جهان با اطمینانی تقریباً دینی از «دهکدهی جهانی» سخن میگفت؛ از جهانی که در آن مرزها به تدریج رنگ میبازند، ملتها در هم میآمیزند، و انسانِ معاصر سرانجام خود را در افقی مشترک و بیتعارض بازمییابد. اما اکنون، در سکوتی که از دل بحرانها برآمده، همان جهان با نشانههایی انکارناپذیر از تردید به خود مینگرد. جهانیسازی نه فروپاشیده، بلکه مشروعیت خود را از دست داده است؛ و این شاید مهمتر از هر فروپاشی عینی باشد. آنچه امروز رخ میدهد، پیش از آنکه اقتصادی یا ژئوپولیتیک باشد، یک دگرگونی در جانِ انسان است. مردمی که دههها با وعدهی رفاه جهانی، آزادی فردی، و نظم بینالمللی تربیت شدند، اکنون درمییابند که بسیاری از این مفاهیم، در عمل، به شکلی دیگر ترجمه شدهاند: آزادی، به وابستگی نرم بدل شده؛ بازار، به شبکهای از انحصارهای پیچیده؛ و نهادهای جهانی، به سازوکارهایی که بیش از آنکه صدای ملتها باشند، پژواک قدرتهای تثبیتشدهاند. در این میان، چیزی در درون انسان شکسته است: اعتماد. این شکستِ اعتماد، نقطهی آغاز بازگشت انسان به صحنهی تاریخ است. انسان دیگر نمیخواهد فقط در حاشیهی تصمیمهایی زندگی کند که در جایی دور، به نام او گرفته میشود. او میخواهد دوباره فاعل باشد، نه مفعول؛ سازنده باشد، نه صرفاً مصرفکننده. این بازگشت، اگرچه در ظاهر خود را در قالب سیاستهای ملی، محدودیتهای تجاری، یا اعتراضهای خیابانی نشان میدهد، در حقیقت یک واقعهی عمیقتر است: احیای سوژهی تاریخی. اما هر بیداریای با خطراتی همراه است. تاریخ بارها نشان داده است که لحظات گسست، به همان اندازه که امکان رهایی میآفرینند، بستر سقوط نیز هستند. جامعهای که از یک نظم فرسوده جدا میشود، اگر به افق تازهای از آگاهی دست نیابد، به آسانی میتواند در دام صورتهای دیگرِ همان سلطه گرفتار شود. از اینرو، مسئلهی اساسی نه صرفِ عقبنشینی جهانیسازی، بلکه کیفیت آگاهیای است که جای آن را پر میکند. در این میان، نقش ایدئولوژیها ــ بهویژه آنهایی که در جامهی دین یا رهایی ظاهر شدهاند ــ تعیینکننده است. مذاهب، در تاریخ خود، همواره حامل تجربهای از معنا بودهاند؛ اما هرگاه به دستگاه قدرت بدل شدهاند، کارکردی دیگر یافتهاند: تبدیل رنج به فضیلت، اطاعت به تقدس، و تعویق رهایی به جهانی دیگر. در چنین صورتی، دین نه راهی به سوی تعالی، بلکه ابزاری برای تثبیت وضعیت موجود میشود. این الگو، با تفاوتهایی، در بسیاری از ایدئولوژیهای مدرن نیز تکرار شده است؛ چه در صورتهای سختگیرانهی چپ، چه در لیبرالیسمی که از ریشههای انسانی خود تهی شده، و چه در قرائتهای سیاسی از دین که حقیقت را به انحصار قدرت درمیآورند. نکته در اینجاست که این جریانها، با همهی تفاوتهای ظاهریشان، اغلب در یک ویژگی مشترکاند: بیاعتمادی به انسانِ واقعی. آنها به جای آنکه به تجربهی زیستهی مردم تکیه کنند، میکوشند انسان را در قالبهایی از پیشتعریفشده جای دهند. نتیجه، جامعهای است که در آن فرد، نه بهعنوان یک موجود آزاد و اندیشنده، بلکه بهعنوان ابزار تحقق یک پروژهی کلان دیده میشود. از همین منظر، حمایت برخی قدرتهای خارجی از نیروهای فرسوده و بیریشه، معنایی فراتر از سیاست روزمره پیدا میکند. این حمایتها، اگرچه گاه در قالب دفاع از دموکراسی یا ثبات بیان میشوند، در عمل میتوانند به تداوم همان وضعیتی بینجامند که در آن ملتها از خودبیگانه باقی میمانند. زیرا ملتی که خود را در آیینهی نیروهای تحمیلی ببیند، هرگز به خودآگاهی نخواهد رسید. در برابر این وضعیت، بیداری جوامع ضرورتی گریزناپذیر است. اما این بیداری، اگر قرار است به رهایی بینجامد، باید از سطح واکنش فراتر رود و به خودآگاهی بدل شود. نخستین گام در این مسیر، بازگشت به حافظه است. جامعهای که تاریخ خود را فراموش کرده، محکوم به تکرار آن است؛ نه بهعنوان آگاهی، بلکه بهصورت سرنوشت. بازخوانی تاریخ، نه برای ستایش گذشته، بلکه برای فهم سازوکارهایی است که انسان را به اطاعت عادت دادهاند. گام دوم، احیای شجاعت است. دانستن، بدون جرأت، به تغییری نمیانجامد. بسیاری از جوامع، حقیقت را در سطحی حس میکنند، اما از زیستن بر وفق آن هراس دارند. زیرا آزادی، در عین رهاییبخشی، بار سنگینی نیز بر دوش انسان میگذارد: مسئولیت. جامعهی بیدار، جامعهای است که این مسئولیت را میپذیرد. و سرانجام، ضرورت تمایزگذاری است. در جهانی که مفاهیم بهسرعت دگرگون و تحریف میشوند، توانایی تشخیص میان ایمان و ابزار قدرت، میان ملیت و تعصب، میان آزادی و بینظمی، اهمیت حیاتی دارد. بدون این تمایزها، هر بیداریای میتواند به آشوبی کور بدل شود. آنچه امروز در افق جهان دیده میشود، بیش از آنکه پایان یک دوره باشد، آستانهی یک امکان است. عقبنشینی جهانیسازی، اگر با آگاهی همراه شود، میتواند به بازتعریف رابطهی انسان با جهان بینجامد؛ رابطهای که در آن نه انزوا جایگزین ارتباط میشود، و نه سلطه جایگزین همکاری. بلکه شکلی از زیست مشترک پدید میآید که در آن، ملتها بدون از دست دادن هویت خود، در افقی گستردهتر با یکدیگر تعامل میکنند. اما این امکان، خودبهخود تحقق نمییابد. تحقق آن، وابسته به انتخاب انسان است: اینکه آیا از این لحظهی گسست، پلی به سوی آگاهی خواهد ساخت، یا در خلأ آن، به دام صورتهای تازهی همان خواب کهن خواهد افتاد. شاید بتوان گفت که مسئلهی اصلی زمانهی ما، نه جهانیسازی است و نه ضدیت با آن؛ بلکه نسبت انسان با حقیقت خویش است. تا زمانی که انسان، سرنوشت خود را به نیروهایی بیرون از آگاهی خویش واگذار کند ــ چه این نیروها در قالب دین، ایدئولوژی، یا قدرت جهانی ظاهر شوند ــ هر نظمی، دیر یا زود، به شکلی از سلطه بدل خواهد شد. بیداری، در نهایت، لحظهای است ساده و در عین حال دشوار: لحظهای که انسان میپذیرد دیگر در خوابِ دیگران زندگی نکند. این پذیرش، آغاز راهی است که نه آسان است و نه کوتاه؛ اما شاید تنها راهی است که به آزادی میانجامد.
هسیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
آمریکا، روسیه، چین و مردم ایران
سیروس کنگرلو , لسآنجلس، کالیفرنیا
هسیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی