poetry fa
این آخرین نبرده

پنج شنبه،۱۴ اسفند ۲۵۸۴ شاهنشاهی


سیروس کنگرلو  , لس‌آنجلس، کالیفرنیا


تو گفتی برمیگردم، 

شب شد و بر نگشتی!

صدایِ وحشت و مرگ، گلوله های بی رحم

را افتادم بی چادر، در وحشتِ خیابون

فریاد زدم نامِتو، مادر جواب نمیدی!

بمیرم من الهی، جونامونو کشتن،

یکی دوتا که نیستن، صدها هزار مُرده

حالا دیگه نمیخام نامت رو من نمیگم

همه برام تو هستن، همه شُدن عزیزم

با این همه جسدها!، دیگر تُرا نَیابم،

جگر که من ندارم با این همه جنایت

مُرده هاشونم بُردن، بی احترام و عِزت

تو‌کامیون چِپُوندن، آثار مرگم بُردن

عجب سکوتِ تلخی، انگار کسی نمُرده

مثل یکی نقشه بود، منتظرن بمیریم!

جهان سکوت کرده، سکوت تلخمرگی

اشکم دِگر نمیآد، بُغضم سکوت کرده

دِلپیچه های مادر، فریاد وا خدایا،

توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر نداره

آنها همه مسلح، ما دستِامون چه عاشق!

با خشم میکشند و تیرِ خلاصِ میزنند و

اجساد می دَرَند و اجساد می بَرند و…

گوری دگر ندارند این عاشقان ایران

پس من چگونه گلها بر گورشان گذارم

پَر پَر تمام گلها، باغی دگر نداریم

نوروزمان چه خونین، بر سفره های امسال

پُر گل شُداست اینبار، پُر نام گشته اینک

آن سوره های ننگین بر سفرمان نذارید

جشن و سُرور بَرپا، ایرانو پس میگریم

این آخرین نبرده، این آخرین نبرده

با خونِ گرم و عاشق، ایرانو پس میگیریم

سیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی

دسامبر ۲۳، ۲۰۲۵


سیروس کنگرلو/آذرخش


حسِ یک رودِ پرآبم، گرچه گاهی دلم بگیرد زار

اما از دلِ همین تنگی، می‌رسد صبحی پر از دیدار

تو اگر شاهِ قصه هم باشی، در حصارِ حساب و اجباری

دل به فرمانِ عشق می‌بازد، نه به تقدیرِ سردِ درباری

من نه خطایِ یک عبورم جان، نه غبارِ نشسته بر دیوار

من همان قطره‌ام که می‌داند، راهِ دریا کجاست، تکرار است

گرچه خاکی شوم به وقتِ وداع، ریشه‌ام در امید پابرجاست

ابر اگر هم مرا رها بکند، آسمان باز داردَم بسیار

می‌روم، لیک دل نمی‌میرد، دل به فردا سپرده‌ام آگاه

عشق، حتی اگر امانت بود، زنده می‌مانَد آن سویِ حصار عاشقها

هر عمرت اگرچه نعمت بود، شُکرِ آن در دلِ من نه انکارست

این زمان اگر سخت است، می‌شود با چراغِ صبر، بهارِ عاشقها

زخم اگر هست، مرهمش فرداست، درد اگر مانده، می‌شود یارم

شبِ بی‌تو اگرچه طولانی‌ست، صبح می‌آید، این است پندارِ اهورایی

روز بی‌تو شب است، می‌دانم

لیک با یادِ تو سحر چه بیدار است

 

سیروس کنگرلو

پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی

سوم مرداد ۲۵۸۵ شاهنشاهی


سیروس کنگرلو/آذرخش


شرح راز بی‌کرانِ عشق را از ما مپرس

می‌شوی گم‌گشته در دریای آن معنا، مپرس

هر نفس آتش زند بر جانِ مشتاقانِ خویش

شعلهٔ جان‌سوز او را از دلِ خارا مپرس

می‌برد از خویشتن هر کس که با او هم‌نفس است

سرّ این دیوانگی را از دلِ شیدا مپرس

هر که یک دم جرعه‌ای از جامِ بی‌پایان چشید

کیف آن پیمانه را از ساغر و مینا مپرس

در خراباتِ ازل، تاجِ خرد بر خاک ماند

قدرِ آن ویرانه را از قصرِ استغنا مپرس

هر که در طوفانِ او یک قطره شد، دریا گرفت

وسعتِ آن بیکران را از لبِ دریا مپرس

چون سحر از خویش بگذر تا ببینی رویِ دوست

راهِ خورشیدِ یقین را از شبِ یلدا مپرس

هر گلِ پژمرده‌ای روزی بهاری دیده است

قصهٔ فردای گل را از نفسِ سرما مپرس

هر که از آیینهٔ دل زنگِ خودبینی سترد

جلوهٔ رخسارِ حق را از دلِ بینا مپرس

عقل اگر صد دفتر از بر داشت، در عشقش شکست

رازِ این وادیِ جان را از خرد تنها مپرس

تا نسوزی در شرارِ شوق، روشن نگذری

نورِ صبحِ عاشقی را از چراغِ ما مپرس

ما به یک لبخندِ او از هر دو عالم بگذریم

قیمتِ این سود را از مردمِ دنیا مپرس

سیروس کنگرلو

پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی