ArticleFA5

articles fa
ملت‌ها با شمشیر و زور برای مدتی کوتاه فرمان می‌برند

ملت‌ها با شمشیر و زور برای مدتی کوتاه فرمان می‌برند

داد، خرد و راستی؛ سه ستون فراموش‌شده فرمانروایی


در میان هزاران بیت شاهنامه، گاه به چند سطر برمی‌خوریم که گویی نه برای هزار سال پیش، بلکه برای امروز سروده شده‌اند. فردوسی در بخشی از اندرزهای خود درباره فرمانروایی، چنان ساده و روشن از راز بقای حکومت‌ها سخن می‌گوید که خواننده به شگفت می‌آید چگونه این سخنان پس از یک هزاره هنوز تازگی دارند.

او نخست یادآور می‌شود که جوهر هر دین و هر آیین، دادگری است. این سخن در ظاهر ساده است، اما در ژرفای خود یکی از بزرگ‌ترین حقیقت‌های تاریخ بشر را در بر دارد. ملت‌ها با شمشیر و زور برای مدتی کوتاه فرمان می‌برند، اما آنچه آنان را در کنار یکدیگر نگه می‌دارد احساس عدالت است. مردمی که باور کنند میان آنان و حاکمانشان انصاف برقرار است، سختی‌ها را تاب می‌آورند، اما هنگامی که بی‌عدالتی در جان جامعه ریشه بدواند، نخستین ترک‌ها در بنیاد هر قدرتی پدیدار می‌شود.

تاریخ جهان پر است از حکومت‌هایی که خزانه‌های انباشته، سپاهیان فراوان و کاخ‌های باشکوه داشتند، اما چون عدالت را از یاد بردند، از درون تهی شدند. سقوط بسیاری از دولت‌ها پیش از آنکه در میدان جنگ رخ دهد، در ذهن و دل مردمانی آغاز شده بود که دیگر حاکمان خود را عادل نمی‌دانستند.

فردوسی سپس به بیماری دیگری اشاره می‌کند؛ بیماری‌ای که شاید از هر دشمن خارجی خطرناک‌تر باشد. او هشدار می‌دهد که هنگامی که بی‌هنران و نالایقان برکشیده شوند و اهل دانش، هنر و کاردانی کنار زده شوند، زوال آغاز شده است. هیچ جامعه‌ای با چاپلوسی آباد نمی‌شود. هیچ کشوری با حذف شایستگان به پیشرفت نمی‌رسد.

تمدن‌ها را همواره گروه کوچکی از انسان‌های خلاق، اندیشمند، متخصص و مسئولیت‌پذیر به جلو رانده‌اند. هرگاه این گروه مجال فعالیت یافته‌اند، فرهنگ شکوفا شده، اقتصاد رشد کرده و جامعه بالیده است. اما هرگاه حسادت، ترس یا منفعت‌طلبی جای شایستگی را گرفته، جامعه آرام‌آرام نیروی زاینده خود را از دست داده است.

از همین روست که فردوسی کنار زدن «مرد هنرمند» را نه یک اشتباه اداری، بلکه خطری برای موجودیت حکومت می‌داند. زیرا حکومتی که از توانمندان بترسد، در حقیقت از آینده خود ترسیده است.

سومین هشدار فردوسی درباره دلبستگی افراطی به ثروت است. او فرمانروایی را نکوهش می‌کند که همه همّ خود را صرف افزودن بر گنج و دارایی کند. ثروت در ذات خود نه نیک است و نه بد؛ اما هنگامی که از ابزار خدمت به هدف قدرت تبدیل شود، جامعه را فرسوده می‌کند.

در طول تاریخ، فرمانروایانی که ثروت را وسیله آبادانی، آموزش، امنیت و رفاه مردم دانسته‌اند، نامی نیک از خود برجای گذاشته‌اند. اما آنان که خزانه را بر مردم ترجیح داده‌اند، هرچند مدتی بر تخت نشسته‌اند، سرانجام در حافظه ملت‌ها به عنوان نماد آزمندی شناخته شده‌اند.

در پایان، فردوسی به سه گوهر اشاره می‌کند که هر جامعه برای بقا به آنها نیاز دارد: بخشندگی، خرد و راستی.

شاید مهم‌ترین آنها خرد باشد. زیرا خرد به انسان می‌آموزد که قدرت بدون عدالت پایدار نیست، ثروت بدون مسئولیت خطرناک است و حکومت بدون شایستگی محکوم به شکست. خرد، چراغی است که انسان را از هیاهوی قدرت به سوی حقیقت هدایت می‌کند.

و در کنار خرد، راستی قرار دارد. دروغ تنها یک خطای اخلاقی نیست؛ دروغ دشمن شناخت است. جامعه‌ای که حقیقت را از دست بدهد، توان تشخیص راه درست را نیز از دست خواهد داد. هیچ تصمیم درستی بر پایه اطلاعات نادرست گرفته نمی‌شود و هیچ حکومتی نمی‌تواند برای مدت طولانی بر پرده‌ای از توهم و فریب تکیه کند.

شاید راز ماندگاری شاهنامه نیز در همین باشد که فردوسی بیش از آنکه درباره پادشاهان سخن بگوید، درباره سرشت قدرت سخن گفته است. او به ما یادآوری می‌کند که زمانه‌ها تغییر می‌کنند، لباس حکومت‌ها عوض می‌شود، نام‌ها دگرگون می‌شوند، اما قوانین بنیادین زندگی اجتماعی همان است که هزار سال پیش بود:

سر تخت شاهی بپیچد سه کار
نخستین ز بیدادگر شهریار

دگر آنک بی‌سود را برکشد
ز مرد هنرمند سر درکشد

سه دیگر که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد که بیشی کند

عدالت، پایه اعتماد است؛ شایستگی، موتور پیشرفت است؛ و راستی، شرط بقای هر جامعه.

هرگاه این سه گوهر در کنار یکدیگر باشند، ملت‌ها راه خود را پیدا می‌کنند؛ و هرگاه از میان بروند، هیچ تخت و تاجی توان حفظ فروغ خویش را نخواهد داشت.

سیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی