PoetryFA2

poetry fa
حسِ یک رودِ پرآبم

حسِ یک رودِ پرآبم

شعری از سیروس کنگرلو / آذرخش

۲۳ دسامبر ۲۰۲۵

سیروس کنگرلو / آذرخش


حسِ یک رودِ پرآبم، گرچه گاهی دلم بگیرد زار

اما از دلِ همین تنگی، می‌رسد صبحی پر از دیدار

تو اگر شاهِ قصه هم باشی، در حصارِ حساب و اجباری

دل به فرمانِ عشق می‌بازد، نه به تقدیرِ سردِ درباری

من نه خطایِ یک عبورم جان، نه غبارِ نشسته بر دیوار

من همان قطره‌ام که می‌داند، راهِ دریا کجاست، تکرار است

گرچه خاکی شوم به وقتِ وداع، ریشه‌ام در امید پابرجاست

ابر اگر هم مرا رها بکند، آسمان باز داردَم بسیار

می‌روم، لیک دل نمی‌میرد، دل به فردا سپرده‌ام آگاه

عشق، حتی اگر امانت بود، زنده می‌مانَد آن سویِ حصار عاشق‌ها

هر عمرت اگرچه نعمت بود، شُکرِ آن در دلِ من نه انکار است

این زمان اگر سخت است، می‌شود با چراغِ صبر، بهارِ عاشق‌ها

زخم اگر هست، مرهمش فرداست، درد اگر مانده، می‌شود یارم

شبِ بی‌تو اگرچه طولانی‌ست، صبح می‌آید، این است پندارِ اهورایی

روز بی‌تو شب است، می‌دانم

لیک با یادِ تو سحر چه بیدار است

سیروس کنگرلو
پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی