رازِ بیکران
سوم مرداد ۲۵۸۵ شاهنشاهی
سیروس کنگرلو / آذرخش
شرح راز بیکرانِ عشق را از ما مپرس
میشوی گمگشته در دریای آن معنا، مپرس
هر نفس آتش زند بر جانِ مشتاقانِ خویش
شعلهٔ جانسوز او را از دلِ خارا مپرس
میبرد از خویشتن هر کس که با او همنفس است
سرّ این دیوانگی را از دلِ شیدا مپرس
هر که یک دم جرعهای از جامِ بیپایان چشید
کیف آن پیمانه را از ساغر و مینا مپرس
در خراباتِ ازل، تاجِ خرد بر خاک ماند
قدرِ آن ویرانه را از قصرِ استغنا مپرس
هر که در طوفانِ او یک قطره شد، دریا گرفت
وسعتِ آن بیکران را از لبِ دریا مپرس
چون سحر از خویش بگذر تا ببینی رویِ دوست
راهِ خورشیدِ یقین را از شبِ یلدا مپرس
هر گلِ پژمردهای روزی بهاری دیده است
قصهٔ فردای گل را از نفسِ سرما مپرس
هر که از آیینهٔ دل زنگِ خودبینی سترد
جلوهٔ رخسارِ حق را از دلِ بینا مپرس
عقل اگر صد دفتر از بر داشت، در عشقش شکست
رازِ این وادیِ جان را از خرد تنها مپرس
تا نسوزی در شرارِ شوق، روشن نگذری
نورِ صبحِ عاشقی را از چراغِ ما مپرس
ما به یک لبخندِ او از هر دو عالم بگذریم
قیمتِ این سود را از مردمِ دنیا مپرس
پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی